تبليغاتX
دلم برايت تنگ شده...

دلم برايت تنگ شده...

دلتنگيهايم...

سلام.

این آدرس جدید وبلاگ من هستش.

لطفا به این آدرس سرک بکشید. 

www.myanguishpoems.persianblog.ir

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 11:12  توسط Donya  | 

دو پاره واقعیت...

اکنون من و او دو پاره ی یک واقعیتیم...

در روشنایی زیبا

در تاریکی زیباست.

در روشنایی دوستش میدارم

و در تاریکی دوسترش میدارم.

اکنون من و او دو پاره ی یک واقعیتیم...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 13:52  توسط Donya  | 

روح انسان...

روح انسان قبل از اینکه وارد جسمش در زمین شود به نزد خدای می رسد خداوندگار بزرگ اینده اش را به او نشان می دهد نشانش می دهد فرصت هایی را که در زندگی بر روی زمین خواهد داشت نشانش می دهد تمام لحظه هایی را که عاشق خواهد شد اشک خواهد ریخت لبخند خواهد زد و از او می پرسد که ایا می خواهد وارد دنیا شود روح انسان همون جاست که انتخاب می کند که ایا وارد یک جسم خاکی شود یا نه . روح تصمیمش را می گیرد می خواهد وارد دنیا شود در این هنگام خدا به او می گوید ای معشوق من , من اینده تورا برایت نشان دادم اما در زمین با هر تصمیم کوچکی که می گیری تاثیرات زیادی بردنیای پیرامونت می گذاری پس مواظب تصمیماتت باش که ممکن است این تصمیمات اینده ای را که تو در اینجا دیدی را نابود کند و خداوند اخرین سخنش را بر روح انسان می گوید و او را بر جسمی می دمد و در ان لحظه روح انسان همه چیز را از یاد می برد ولی او در ضمیر خود همه چیز را دارد حتی به خاطر می اورد لحظه وارد شدنش را به تنی نحیف در جایی تنگ  و تاریک را . زمان می گذرد و جسم خاکی رشد می کند و با رشد جسم خاکی انسان خودش را از یاد برده است و حال دوباره زمان ان است که خود را بشناسد برای این کار باید رها کند جسم و روحش را از قواعد و قوانینی که بهش تحمیل کرده اند و این زمانی است که روحش را از گذشته ی خاکی اش ازاد می کند با این کار دنیای اطرافش را بهتر درک می کند خدا را می شناسد و می فهمد که چه عشق عظیمی در تمام مدت پشتیبانش بوده در این زمان است که خود عاشق می شود .ولی گاهی وقت ها نمی دونم چرا از خودش سوال می کند که من چرا این دنیا رو انتخاب کردم ؟ من در اینده خودم چه دیدم که ارزش جنگیدن به خاطرش را داشت؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 9:50  توسط Donya  | 

اینجا زمینه...


داشتیم با هم دیگه بازی می کردیم .خوشحال و شاد بود ومن با دیدن شادی و خوشحالی اون غرق سرور و شادی بودم .صدام کردن یه فرشته بود بهم گفت خدا کارت داره باهاش رفتم ولی از اون خداحافظی نکردم می دونستم بازم می بینمش با فرشته رفتم پیش خدا .خدا بهم گفت می خوام بفرستمت یه جایی ولی من دلم نمی خواست برم .خدا فهمید بهم گفت می دونم چرا نمی خوای بری ولی بیا جلوتر .رفتم کنارش بهم گفت ببین اینده خودتو ومن همه چی رو اونجا دیدم .بهم گفت حالا چی ؟ گفتم خدایا می رم و من رفتم بی خداحافظی .سالها گذشت جسم خاکی بزرگ وبزرگتر شد و بالاخره روزی رسید که اونو دوباره دیدم خواستم برم جلو بغلش کنم بهش بگم که چه قدر خوشحالم از دیدنش ولی یه لحظه به خودم گفتم اینجا زمینه .یا شاید منو یادش رفته  واسه همین اول از جلوش رد شدم گفتم می شناسه ولی نشناخت بعد ساعت ها نگاش کردم و گذاشتم که اونم نگام کنه که شاید بشناسه ولی بازم نشناخت رفتم پیشش بهش گفتم عاشقشم ولی اون منو فراموش کرده بود خواستم بهش بگم یادته اونجا با هم دیگه شاد بودیم تو خوشحال و شاد بودی من از شادی تو غرق سرور. من عاشق تو بودمو تو عاشق من ولی نتونستم نمی دونم چرا ؟ روز ها نگاش کردم ولی بازم از دیدنش سیر نمی شدم وقتی می دیدمش قلبم به سرعت می تپید ودیگه نمی تونستم توی چشمای قشنگش نگاه کنم.ولی اون بازم منو نمی شناخت .تا اینکه از خودم خسته شدم به خودم گفتم اخه من وقتی پیش خدا اینده رو دیدم کنارش بودم با او شاد بودم با او زنده بودم پس حالا خدایا چرا اون منو نمی شناسه ؟ یادم افتاد حرفای خدا در اخرین لحظه , خدا بهم گفت : برو به همه نشان بده قدرت عشقی رو که به همه بخشیدم ولی اونا فراموش کردن شاید که معشوقام بفهمند چه قدر دوستشان دارم و بذارن در یادشون باشم . وقتی یاد حرفهای خدا افتادم بازم امیدوار شدم وگفتم شاید این دفعه منو بشناسه. نگاش کردم نگاهم کرد . گفتم منو شناخت خوشحال شدم رفتم کنارش گفت شما ؟

یادم رفته بود اینجا زمینه و اینجا ادما همدیگه رو فراموش می کنند و اون بازم منو نشناخته بود ...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 9:0  توسط Donya  | 

من و تو...

 

اگه من و تو دوتا برگ باشیم

هنگام خزان من زودتر می شکنم تا وقتی که می افتی تو آغوشم بگیرمت...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 15:16  توسط Donya  | 

 

عشق خطاي فاحش فرد در تمايز يك آدم معمولي از بقيه ي آدم هاي معمولي است.

"برنارد شاو"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 13:54  توسط Donya  | 

شادي

شادي ام حقيقت ندارد

چون يك حرف و يك لبخند تو مي تواند برايم كافي باشد

صدايم را مي شنوي و شاد ميشوي

يك كبوتر كه با لبخند تو شاد مي شود.

"اليزا جيسون"

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 13:31  توسط Donya  | 

دیدم او را آه...

دیدم او را آه بعداز بیست سال

گفتم این خود اوست یا نه دیگری است.

چیزکی از او در او بود و نبود

گفتم این زن اوست؟ یعنی آن پری است؟

هردو تن دزدیده و حیران نگاه

سوی هم کردیم و حیرانتر شدیم.

هردو شاید با گذشت روزگار

در کف باد خزان پرپر شدیم.

از فروشنده کتابی را خرید

بعد از آن آهنگ رفتن ساز کرد

خواست تا بیرون رود بی اعتنا

دست من در را برایش باز کرد

عمر من بود او که از پیشم گذشت

رفت ودر انبوه مردم گم شد او

بازهم مضمون شعری تازه گشت

بازهم افسانه مردم شد او

                                     ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 13:4  توسط Donya  | 

گناه بزرگ...

به نيم چشمي شرمزده

                                مي آكني

                 قلب كوچكم را

از گناهي بزرگ ...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 10:29  توسط Donya  | 

اعتماد...

 

آن‌که اعتماد می‌کند... مهم نیست که به چه چیزی اعتماد می‌کند، همین اعتماد حاکی از معصومیت اوست. حتی اگر بدلیل اعتماد، فریب بخورد، مهم نیست، چون ارزش اعتماد بسیار فراتر از چنین فریبی است. می‌توانی همه چیز را از او بگیری، ولی اعتماد را هرگز.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 12:34  توسط Donya  |